تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


 

گاهی زندگی دوراهی هایی را جلوی پایت می گذارد.کسی آن بالا به انتظار می نشیند تا تو بهترین را انتخاب کنی ...

برای من پیش آمده و حتمن برای شما هم.

نوشتن را دوست داشته و دارم. بارها به دنبال آرامش گشتم. هر بار هم جایی پیدایش کردم و دل بسته اش شده ام تا جستجویی دیگر. نوشتن هم مثل طراحی کردن است. آدم را به اوج می رساند و بعد از مدتی مغز تخلیه شده ات را روبه رویت نمایش می دهد...

اینجا نوشتن برایم خوب بود. من را به دو راهی هایی کشاند که موفقیت در انتخاب درست، آسان هم نبود. از هیچ شروع کردم و حالا دوستانی پیدا کردم که برایم قابل احترامند...آرامشی ناچیز پیدا کردم تا این اواخر که چیز دیگری دیدم... جستجویی ناخواسته بود و این تمامن خواست آن یک نفر ِ آن بالا بود.

پایبند دین و مذهب نبودم ... اینها هم که می گویم از چیزی فراتر  اینهاست...

آدم آنقدر می گردد و آنقدر می کاود که نهایت را پیدا کند و من بی شک پیدایش کردم. حالا می توانم پیش کسی آرام شوم که نهایت است که کمال است و من دیگر از گفتن این حرف ها خجالت نمی کشم!

این روزها دچار آرامش بزرگی شدم. دچار یعنی عاشق...من عاشق آن آرامش بزرگ شدم و آن یعنی خدا...یعنی کمال مطلق...طرز برخورد و نوع دیدم عوض شده...دنیا را دیگر از آن دریچه ی دودگرفته ی اتاق نمی بینم...دیگر آن سیاهی ها را حس نمی کنم. این روزها  امواج ملایم دریا را می بینم هنگامی که به آرامی ساحل را می شویند٬ یا غروب آفتاب را هنگامی که در قلب افق فرو می رود...

تصمیم های بزرگی گرفته ام. با خدایی که بدستش آوردم پیش می روم...کمکم می کند و با تمام وجود این را حس می کنم.

این صفحه ی آجری تیمارستانم را دوست دارم. اما گاهی باید فدا کرد...دلبستگی را گاهی باید بر سر تصمیمت فدا کنی و من مطمئنم که ارزشش را دارد. اینجا را می بندم با اینکه زیاد از تولدش نگذشته... وقت برای نوشتن زیاد است...اما برای تصمیم هایم کم...

دلتنگی ... عادت می کنم...همه ی مان عادت داریم که به همه چیز عادت کنیم...

و این را هم از من داشته باشید:
ایمان، شک و تردید ها را نابود می کند. و قدرتی به انسان می دهد که از درونش شعله می کشد...قدرتی که موفقش می سازد تا بر همه ی مشکلات پیروز گردد... .

دکتر همیشه می گفت : برکت باشید...

برکت باشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:55  توسط بیمار لائوتسه  |