تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


 

یک بازی را شروع کرده اند...بازی تاثیر گذار ها را...

برای اولین بار اینجا می خواهم به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان بیمار لائوتسه بنویسم...تاثیر گذار هایم را می خواهم بنویسم با اینکه هیچ وقت قلم خوبی در اینگونه نوشته ها نداشته ام...

مادرم: اولین موجودی که شناختم و اولین موجودی که سعی کردم دوستش بدارم و او هم چنین سعی را کرد البته...خودم زیاد تحت تاثیر حرف هایش قرار نمی گرفتم اما حالا که فکر می کنم می بینم زندگی ام کم تحت تاثیر او نبوده و نیست...می دانم که زیاد دوستش دارم و نمره ی ۹.۵ می دهمش...نمره ی ۹.۵ از ۱۰...!

خودم: روزها را با هم می گذرانیم و با هم حرف می زنیم و با هم می خندیم و می گرییم و می گذرد بالاخره...گاهی دوست داشتنی ست و گاهی دیوانه کننده...سایه اش همیشه روی سرم است و اختیارم را تمام و کمال به دست دارد.من را به فکر کردن تشویق می کند...به کار خوب کردن...به زندگی کردن و به امیدوار بودن و کلن هر کار خوبی که انجام می دهم را او یادم داده...خدای تاثیر  و حرف مثبت است و اشتباه هم زیاد می کند البته...پنجاه پنجاه قبولش دارم و نمره ی ۵ می دهمش...۵ البته از ۱۰...!

آرینوئس:بهترین دوست دوران رشدم است و دوست داشتنی...مدتی تمام کارهایم به او ختم می شد و تمام تصمیم هایم و آن مدت خودش هم می دانست چقدر مهم است برایم...رشد عقلی ام را سریع تر کرد و اولین کتاب ها را او دستم داد و خودآگاه یا ناخودآگاه با ورود کتاب به زندگی ام تاثیر زیادی در رشد شخصیت امروزم داشت...نویسنده شدنم را هم از او می دانم و از قلمش و از حسی که نمی خواستم جلویش کم بیاورم...با اینکه این روزها همه چیز کم کم دارد تمام می شود و دور و دور و دور تر اما نمره ی ۹ می دهمش...۹ البته از ۱۰...!

لائو: با اینکه سعی می کنم یک موجود خیالی نشانش دهم اما متاسفانه یا خوشبختانه وجود دارد...حرف هایش٬ راه رفتنش٬ تفکرش و کلن خیلی رفتارهایش رویم تاثیر می گذارد...دوستش دارم و دوستم دارد و همین بس است برای اینکه برج مراقبت خودم قرارش بدهم و تاثیر بگذارد رویم...روحم را به شدت آرام می کند و ترجیح می دهم بیشتر ساعات شبانه روزم را با وجودش بگذرانم و آرام شوم و عشقبازی و لذت...نمره ی ۹ می دهمش...۹ البته از ۱۰...!

دکتر فاوستوس: با وجود شناخت کمی که از او دارم اما نویسندگی ام را در اینجا مدیون نوشته های خوبش هستم...نوشته هایش ناخودآگاه رویم تاثیر می گذاشت و نیازم به نوشتن را بیشتر می کرد...نمره ی ۶ می دهمش...۶ البته از ۱۰...!

فوتبال(منچستر یونایتد!!!!) : نمی توانستم چیزی ننویسم...مهمترین مساله ام شده و بوده و نمی توانم بگویم رویم تاثیر نمی گذارد...هر چه که ادم برایش فشار خونش بالا و پایین بپرد حتمن تاثیر گذار بوده رویش...نمره ی ۸ می دهمش...۸ البته از ۱۰...!

استاد هنرم: اسمش را نمی توانم ببرم اما بی شک مهمترین و بهترین و دوست داشتنی ترین استادی بوده و هست که داشته ام ...تفکراتش و نوع کارهایش به شدت روی کارهایم تاثیر می گذارد...کارهایم گاهی نوعی الگو برداری می شود و من این را دوست دارم...شخصیت هنری ام را او شکل داد و هنوز هم شکل می دهد.نمره ی ۷ می دهمش...۷ البته از ۱۰...!

تختم!!: تکیه گاهم...گاهی هم صحبتم...نوازش اشک هایم...آرامش شب هایم...همین ها بس است که نمره ی ۴ بدهمش...۴ البته از ۱۰...!

فکر می کنم و یادم نمی آید...سعی می کنم به یک نفر نمره ی ۱۰ بدهم اما نمی شود...تاثیر گذارهایم زیادند اما نمره نمی توانم بهشان بدهم...نام می برم و دیگر همین...  :

فرانتس کافکا(شخصیت و کتابهایش) - پدرم(مشوقم در همه ی زمینه ها و من را می گویند نمونه ی کوچک شده ی پدرم) - دوستانم(چه در دوران تحصیل و چه بعد از آن که بالاخره تاثیر رویم می گذاشتند! چه بد و چه خوب...اما شخصیت امروزم چندان با تاثیر هایشان تفاوت ندارد...) - و نمی دانم...

و خدایم...خدایم که می ترسم نگاهم گره بخورد به نگاهش...نمره ی ۱۰ می دهمش و از این هم خجالتی نمی کشم اینبار...۱۰ البته از ۱۰...!

همین.

 

پ.ن۱: سیزیف را اینبار من به روز کردم...

پ.ن۲:روح نوشت را فکر می کردم بیشتر از اینجا بخوانید...لائوی بیچاره!

پ.ن۳:قطعه ی پیــــدا نشده   (حال کردم لینکش کنم...حال است دیگر...!)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:13  توسط بیمار لائوتسه  |