تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


 

حالم را در کل بخواهی خوبم.فقط کمی روی معده ام می سوزد.کمی دست چپم حس ندارد٬ کمی سرم گیج می رود و کمی هم حالت تهوع دارم...اما در کل اگر بخواهی خوبم...

خوب یعنی برتر(یا شدیدتر) گاهی...یعنی دیوانه تر...یعنی بیمار تر...یعنی عصبی تر.

امروز لجباز و یک دنده شاید...اخمو و بی اراده...مدادی پشت گوشم قدم می زدم.دیوار تیمارستان را پایین پریدم و سرکی آن طرف ها...

خیابان ها و ماشین ها و آن آدم های کوکی با لب و چشم های جنبنده و گداها و پولدار ها و احمق ها و باز هم احمق ها و همه و همه یاد آن روزها انداخت مرا که می چرخیدم این طرف ها و آن طرف ها و سیگار برگ می کشیدم و رپ گوش می دادم و گرگ بازی می کردم و دعوا می گرفتم و در کل غلط های زیادی می کردم و عجب روزهایی بود...

آن روزها در کل بد بودم.فقط کمی می خندیدم.کمی داروهایم کم بود.کمی غم نمی کشیدم و کمی هم سالم نشان می دادم...اما در کل اگر اوضاع آن روزها را بخواهی بد بودم...

بد یعنی پایین تر(یا کمتر)گاهی...یعنی عاقل تر...یعنی سالم تر...یعنی خندان تر.

امروز اما از آن روزهایی بود که سگ  جلویم خم و راست می شد...از آن روزهایی که دوست داشتم سر به تن عزیزترین هایم نباشد...از آن روزهایی که دعوا کردن با رضا آموزگار برایم لذت داشت...از آن روزهایی که دوست داشتم گوشی ام را روی سایلنت بگذارم و هی زنگ بزنی و من هم هی جواب ندهم تا آتش بگیری...امروز کلن از آن روزها بود.

از همان روزهایی که دوست داشتم شخصی بنویسم و دیگران بخوانند و نصیحت های مزخرفشان را نشنوم ... بگویم و بخوانند و بدانند من امروز خوبم...خوب یعنی برتر...شدیدتر...عصبی تر...دیوانه تر.

امروز ۸ مرداد از همان روزهایی بود که دکترم بد بود...بد یعنی خوش روتر...احمق تر...سالم تر...بد بود و قرص هایم را عوض کرد و اشکم را پاک کرد و ...همین! بعد من گورم را گم کردم بیرون...

بیرون از تیمارستان...جایی که انسان هایی هستند با حال و روز   ِ بد...همان هایی که دلخورم از آنها...همان هایی اَمسال همین هایی که اینجا دوستم هستند و دلخورم کردند امروز...همان هایی که خودشان می دانند... همان هایی که لجبازی شان قد کودک ۲ ساله است و همان هایی که...چه می دانم همان ها.

امروز که با آن حالِ خوب نشسته بودم در همان خیابان های خوشبو و خوش رنگ یکی پسرک آمد کنارم و فال فروخت و من خواندم برایش:

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

پ.ن۱: اصلا امروز حال کرده ام این طور بنویسم...حال کرده ام با رضا آموزگار دعوا کنم...حال کرده ام اس ام اس جواب ندهم...حال کرده ام در کل خوب باشم...حال کرده ام از سهیلا و فریبا دلخور باشم...حال کرده ام...دلیلی هم ندارد بگویم چرا اینطور حال کرده ام...حال کرده ام نگویم...همان حالی که امروز در کل خوب است!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:2  توسط بیمار لائوتسه  |