تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


 

چرخ ِ بادبادک و قاه قاه من و کودکِ همسایه

تکه ای نان و پنیر

سر سبک چرخ زدیم.

چرخ و چرخ

من و آن کودک

بادبادک

چرخ زدیم.

شبِ تاریک پاورچین پاورچین

خنده ام را نوشید

بادبادک را هم٬ شامِ دندانها کرد.

شب٬ سیاه

چشم سفید

رنگ روحم را برد...شامِ قبل از خوابش

گلویش هم آرام آرام باد کرد...باد خاکستر را

پرت کرد

سمت ِ بختِ بدِ من.

پ.ن۱: امروز برق وصل کردند به من...تیمارستان را جهنم کشاندم امروز.حالِ ناخوشم را درک می کنید که؟!

دست هایم به نوشتن نمی رفت.لائو آمد...دلداری داد.بوسید و آرام کرد کمی...آن نوشته ی بالایی را هم بگذارید پایِ هذیان های بعد از برق گرفتگی!

پ.ن۲:سیزیف

پ.ن۳:روح نوشت

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:32  توسط بیمار لائوتسه  |