تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


گاه آدم می خواهد بنشیند کنج اتاق

مداحی گوش بدهد

تخمه بشکند و سیگار بکشد

به یاد بیاورد عاشق پرواز است و به یاد بیاورد ترس از پرواز را

پارادوکس را فریاد بزند

دنباله ی سرانگشت دیگران بنشیند و بگرید

مداح می خواند:

تو آسِمون ِ بی کسی...با من بمون خورشیدِ من

چیزهای دیگری هم می خواند... تخمه ژاپنی می شکنم و پوستش را تف می کنم کف اتاق...دود سیگار را هم قورت می دهم قُلپ قُلُپ.

سر به دیوار می کوبم...حالم را گرفته اند.گرفتند و بردند و دود کردند و دودش را قورت دادند قُلپ قُلُپ.

چشم هایم آویزان

دست و پایم در هم

بوسه بر آتش می زنم و خواب زکریا را می بینم.

ریش سفید و چشم سیاه

من ِ آویزان

دلم می ترکد.چشمم هم

روحم هم.

بووووم

من ِ نابود

آن کنج اتاق٬ تخمه ژاپنی می شکنم.

پارادوکس را فریاد می زنم.

سرانگشت دیگران می شوم

می گریم

دود قورت می دهم٬قُلپ قُلُپ.

من ِ نابود٬ دیگر

بوووم

خط پایان را نزدیک تر می بینم...

 

پ.ن: نظرات فقط در صورت ذکر ایمیل یا آدرسِ وبلاگ تایید می شود.تمام! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:47  توسط بیمار لائوتسه  |