گاه دل آدم بوی دلتنگی می دهد و امروز...تمامش را یاد آن روزها سیگار دود کردم و دود کردم و دود کردم.مهمانی دادند امشب را ... همه مان جمع بودیم.شجریان می خواند:دیوانه شو ...دیوانه شو...
ساز ِ آرامش ِ باد
سر بی وسوسه ام را هل داد
من ِ دیوانه
رقصان و گریان
دلم را لرزان
دور می بردم دور...
کلمات را می چرخاندم و هیچ می شدند.روی تکه کاغذی نوشتمشان و زیاد از رویش خواندم.من خواندم و شجریان خواند.پنیر روزانه هم دادند خوردیم با کَره که این روزها پیدا نمی شود...
قرص هایم را عوض کرده اند.ضد استرس می دهند و ضد افسردگی.من هم می خورم...شبها هم کابوس می بینم٬ فریاد هم می زنم. می گویند: چیزی نیست عادی ست...!انگار آن یکی که آن بالاست یادش رفته قرص اینها را عوض کند...
لائو سرگرم است.دخترک هم...من و من می چرخیم...می رقصیم...می نویسیم ...مُرده بازی می کنیم و خب می گذرد...می گذرد و ...فقط کمی دیر دارد می گذرد انگار!
پ.ن: دخترک آن روز داشت حال ِ خوب را برایم می گفت...امروز که فکر می کنم می بینم وحشتناک حالم از آن هایی است که دختر گفت...وحشتناک یعنی خیلی خوب!


