بوی گل و بلبل می دهد اینجا!
چشم هایم را می بندم. کوههای سر به فلک کشیده و دره های مه آلود. هوا سرد و آسمان و زمین سفید...جشن عروسی طبیعت است انگار...سرشارم...از بهترین ها.
حالا می خواهید باور کنید و می خواهید هم نکنید ! اینجا بوی گل و بلبل می دهد و من با تمام وجودم حسش می کنم. نم پس نمی دهم... من نم پس ن م ی د ه م!
تیمارستان ساکت است و من هم...همه هم...خبری نیست.دخترک اتاقش را عوض کرد و رفت و دوباره من و لائو اینجا ماندیم. برای خودمان کتاب می خوانیم...بلند هم می خوانیم.آواز هم می خوانیم. خوش هم می گذرد.
دکتر را انداختند بیرون. یکی دیگر جایش آمده. مو فرفری و قد بلند .صورتی صاف و کشیده. یکبار به من سر زد و آن یکبار را هم یکی خواباند زیر گوشم و رفت! لائو می گوید هیچ تحولی بد نیست...حتمن نیست دیگر!
کتاب آسمانی را می خوانم. هر چه از ایمان گفته را برای خودم جدا می کنم و از بر می کنم... امتحانش ضرری ندارد...هوم؟!
پ.ن۱: لائوتسه ی بزرگ می گوید: آب های گل آلود بر اثر ایستایی و توقف زلال می شوند...رویش فکر کنید!
پ.ن۲: مشکلی فنی پیش آمده . نمی توانم به همه سر بزنم انگار...خرده نگیرید.
پ.ن۳: تند بروید و آهسته برانید...چه طور تعبیرش می کنید؟


