راست راست راه می روم
نه خمی به ابرو
نه به روی خود ٬ هیچ نمی آورم!
می گویند تغییر کرده ام.
ردشان نمی کنم.
دلشوره ام را قورت می دهم
حتی نگاهشان٬دیگر نمی کنم.
می خواستم نیایم حداقل تا آن روزی که وضعیتم مشخص شود...اما گاهی حرف ها گلویت را فشار می دهند.فشار می دهند و می خواهند خفه ات کنند...آمدم که باز هم بگویم و باز هم فریاد بزنم و اشک خودم را در بیاورم و هزار کوفت و زهر مار دیگر!
روزهای آرامی نبود.بهترین روز زندگی ام را باختم . حالا اما دارم بهتر می شوم. آرام تر حرف می زنم و بهتر رفتار می کنم. از هیچ چیز و هیچ کس هم خبری ندارم و نمی گیرم...
حس عجیبی دارم. انگار دارم چیزی را پیدا می کنم. چیزی که هنوز اسم ندارد... چیزی که شاید همین روزها بالا بیاورمش!
آنقدر حرف داشتم برای زدن که بتوانم برای چند روز چشمانتان را مشغول کنم اما حالا یا خود حرف ها را گم کرده ام یا نصف شان را...
این مدت را فکر هم کردم. به خودم به لائو. به تیمارستان... تصمیم خیلی کارها را گرفته ام. به خودم قول دادم انجامشان دهم...تکلیفم تا دوشنبه مشخص می شود...همین خودش برایم خوب است.اینکه از بلاتکلیفی در بیایم کلی هم خوب است. توانایی نوشتنم را از دست داده ام و این همه اش از آرامشم است. شعر هم نمی گویم دیگر اما پر شده ام از آن حس های شاعرانه و لطیف که این هم خیلی خوب است...
فقط بدانید خوب نه از نوع من! از نوع همه یتان.
پ.ن۱: زنگوله به گردنم آویزان کردم...پنهانی کاری نمی کنم و صدای آمدنم را همه می شنوند... دور تیمارستان می چرخم و زنگوله ام دینگ دینگ صدا می دهد...دوستانم فرار می کنند و من می مانم و لائو...خوبی اش این است که نه من آنهایی که چشم دیدنم را ندارند می بینم و نه آن ها من را.
پ.ن۲: برای دوشنبه روز شماری می کنم ...نه اینکه قرار است اتفاق خوبی برایم بیفتد٬نه...من فقط روزشماری می کنم و امید وارم... بعد از آن هم هر روز می آیم...حرف می زنم و تخلیه می شوم...این هم در نوع خودش کلی برایم خوب است.
پ.ن ۳: هیچکس...هنوز هم این چنین حال هایی دارم!


