من
پاهایم را به زمین می کوبم
سرم را به دیوار
دلم را به دریا
من
لبخند می زنم
خون می خورم
شعر هم می گویم
من
ساز هایم را قورت می دهم
همین طور گوشه ی حرف هایم را
بغض هایم را هم
دکتری می گوید
تو دلقک خوبی می شوی
روزی من را می خندانی
و لبخند می زند
حرف هم می زند
گند هم
و دست را هم
به هم می زند
می زند و می زند...
من
قرص هایم را می خورم
لبخند می زنم
من
خوبم.
سهی لا می داند...خوب از نوع ِ خودم.
![]()
پ.ن۱: یک جوری شده ام...این روزها سعی می کنم آدم ِ جالبی نشان دهم و نمی شود...جور ناجوری...خودم را می کُشم. حسم را هم...چشم هایم را می بندم و سفید نگاه می کنم...سفید با آن توپک های خال خالی که دارند کمتر می شوند...دوست دارم بنشینم ٬ آواز بخوانم٬ قهوه ای و سیگاری...دوست دارم از آدم ها بگویم...برایشان حرف بزنم...دوست دارم کتاب بخوانم...درس بخوانم...هر چه خوب است من دوست دارم...خوب البته که از نوع خودم.
حسود شده ام...رنجور هم.دلم برای دوستانم تنگ شده...به سیاه و سفید فکر می کنم.به آدم های سیاه و سفید...به پوست های سیاه و سفید...به دل های سیاه و سفید...کتاب های روانشناسی می خوانم.تلقین مثبت می کنم...خوب می شوم...خوب البته از نوع ِ خودم.
پ.ن۲:هیچ چیز اگر نشوم می دانم٬ دلقک خوبی می شوم.روزی می خندانمتان...لبخند بزنید و بهم سلام کنید!
پ.ن۳:!!-- حسّ یازدهم --!! ...حال است دیگر!!!!!
پ.ن۴: اینجا تا ۳ شهریور آپ نمی شود...گورم تا اطلاع ثانوی گم است.همین!
یک بازی را شروع کرده اند...بازی تاثیر گذار ها را...
برای اولین بار اینجا می خواهم به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان بیمار لائوتسه بنویسم...تاثیر گذار هایم را می خواهم بنویسم با اینکه هیچ وقت قلم خوبی در اینگونه نوشته ها نداشته ام...
مادرم: اولین موجودی که شناختم و اولین موجودی که سعی کردم دوستش بدارم و او هم چنین سعی را کرد البته...خودم زیاد تحت تاثیر حرف هایش قرار نمی گرفتم اما حالا که فکر می کنم می بینم زندگی ام کم تحت تاثیر او نبوده و نیست...می دانم که زیاد دوستش دارم و نمره ی ۹.۵ می دهمش...نمره ی ۹.۵ از ۱۰...!
خودم: روزها را با هم می گذرانیم و با هم حرف می زنیم و با هم می خندیم و می گرییم و می گذرد بالاخره...گاهی دوست داشتنی ست و گاهی دیوانه کننده...سایه اش همیشه روی سرم است و اختیارم را تمام و کمال به دست دارد.من را به فکر کردن تشویق می کند...به کار خوب کردن...به زندگی کردن و به امیدوار بودن و کلن هر کار خوبی که انجام می دهم را او یادم داده...خدای تاثیر و حرف مثبت است و اشتباه هم زیاد می کند البته...پنجاه پنجاه قبولش دارم و نمره ی ۵ می دهمش...۵ البته از ۱۰...!
آرینوئس:بهترین دوست دوران رشدم است و دوست داشتنی...مدتی تمام کارهایم به او ختم می شد و تمام تصمیم هایم و آن مدت خودش هم می دانست چقدر مهم است برایم...رشد عقلی ام را سریع تر کرد و اولین کتاب ها را او دستم داد و خودآگاه یا ناخودآگاه با ورود کتاب به زندگی ام تاثیر زیادی در رشد شخصیت امروزم داشت...نویسنده شدنم را هم از او می دانم و از قلمش و از حسی که نمی خواستم جلویش کم بیاورم...با اینکه این روزها همه چیز کم کم دارد تمام می شود و دور و دور و دور تر اما نمره ی ۹ می دهمش...۹ البته از ۱۰...!
لائو: با اینکه سعی می کنم یک موجود خیالی نشانش دهم اما متاسفانه یا خوشبختانه وجود دارد...حرف هایش٬ راه رفتنش٬ تفکرش و کلن خیلی رفتارهایش رویم تاثیر می گذارد...دوستش دارم و دوستم دارد و همین بس است برای اینکه برج مراقبت خودم قرارش بدهم و تاثیر بگذارد رویم...روحم را به شدت آرام می کند و ترجیح می دهم بیشتر ساعات شبانه روزم را با وجودش بگذرانم و آرام شوم و عشقبازی و لذت...نمره ی ۹ می دهمش...۹ البته از ۱۰...!
دکتر فاوستوس: با وجود شناخت کمی که از او دارم اما نویسندگی ام را در اینجا مدیون نوشته های خوبش هستم...نوشته هایش ناخودآگاه رویم تاثیر می گذاشت و نیازم به نوشتن را بیشتر می کرد...نمره ی ۶ می دهمش...۶ البته از ۱۰...!
فوتبال(منچستر یونایتد!!!!) : نمی توانستم چیزی ننویسم...مهمترین مساله ام شده و بوده و نمی توانم بگویم رویم تاثیر نمی گذارد...هر چه که ادم برایش فشار خونش بالا و پایین بپرد حتمن تاثیر گذار بوده رویش...نمره ی ۸ می دهمش...۸ البته از ۱۰...!
استاد هنرم: اسمش را نمی توانم ببرم اما بی شک مهمترین و بهترین و دوست داشتنی ترین استادی بوده و هست که داشته ام ...تفکراتش و نوع کارهایش به شدت روی کارهایم تاثیر می گذارد...کارهایم گاهی نوعی الگو برداری می شود و من این را دوست دارم...شخصیت هنری ام را او شکل داد و هنوز هم شکل می دهد.نمره ی ۷ می دهمش...۷ البته از ۱۰...!
تختم!!: تکیه گاهم...گاهی هم صحبتم...نوازش اشک هایم...آرامش شب هایم...همین ها بس است که نمره ی ۴ بدهمش...۴ البته از ۱۰...!
فکر می کنم و یادم نمی آید...سعی می کنم به یک نفر نمره ی ۱۰ بدهم اما نمی شود...تاثیر گذارهایم زیادند اما نمره نمی توانم بهشان بدهم...نام می برم و دیگر همین... :
فرانتس کافکا(شخصیت و کتابهایش) - پدرم(مشوقم در همه ی زمینه ها و من را می گویند نمونه ی کوچک شده ی پدرم) - دوستانم(چه در دوران تحصیل و چه بعد از آن که بالاخره تاثیر رویم می گذاشتند! چه بد و چه خوب...اما شخصیت امروزم چندان با تاثیر هایشان تفاوت ندارد...) - و نمی دانم...
و خدایم...خدایم که می ترسم نگاهم گره بخورد به نگاهش...نمره ی ۱۰ می دهمش و از این هم خجالتی نمی کشم اینبار...۱۰ البته از ۱۰...!
همین.
پ.ن۱: سیزیف را اینبار من به روز کردم...
پ.ن۲:روح نوشت را فکر می کردم بیشتر از اینجا بخوانید...لائوی بیچاره!
پ.ن۳:قطعه ی پیــــدا نشده (حال کردم لینکش کنم...حال است دیگر...!)
حالم را در کل بخواهی خوبم.فقط کمی روی معده ام می سوزد.کمی دست چپم حس ندارد٬ کمی سرم گیج می رود و کمی هم حالت تهوع دارم...اما در کل اگر بخواهی خوبم...
خوب یعنی برتر(یا شدیدتر) گاهی...یعنی دیوانه تر...یعنی بیمار تر...یعنی عصبی تر.
امروز لجباز و یک دنده شاید...اخمو و بی اراده...مدادی پشت گوشم قدم می زدم.دیوار تیمارستان را پایین پریدم و سرکی آن طرف ها...
خیابان ها و ماشین ها و آن آدم های کوکی با لب و چشم های جنبنده و گداها و پولدار ها و احمق ها و باز هم احمق ها و همه و همه یاد آن روزها انداخت مرا که می چرخیدم این طرف ها و آن طرف ها و سیگار برگ می کشیدم و رپ گوش می دادم و گرگ بازی می کردم و دعوا می گرفتم و در کل غلط های زیادی می کردم و عجب روزهایی بود...
آن روزها در کل بد بودم.فقط کمی می خندیدم.کمی داروهایم کم بود.کمی غم نمی کشیدم و کمی هم سالم نشان می دادم...اما در کل اگر اوضاع آن روزها را بخواهی بد بودم...
بد یعنی پایین تر(یا کمتر)گاهی...یعنی عاقل تر...یعنی سالم تر...یعنی خندان تر.
امروز اما از آن روزهایی بود که سگ جلویم خم و راست می شد...از آن روزهایی که دوست داشتم سر به تن عزیزترین هایم نباشد...از آن روزهایی که دعوا کردن با رضا آموزگار برایم لذت داشت...از آن روزهایی که دوست داشتم گوشی ام را روی سایلنت بگذارم و هی زنگ بزنی و من هم هی جواب ندهم تا آتش بگیری...امروز کلن از آن روزها بود.
از همان روزهایی که دوست داشتم شخصی بنویسم و دیگران بخوانند و نصیحت های مزخرفشان را نشنوم ... بگویم و بخوانند و بدانند من امروز خوبم...خوب یعنی برتر...شدیدتر...عصبی تر...دیوانه تر.
امروز ۸ مرداد از همان روزهایی بود که دکترم بد بود...بد یعنی خوش روتر...احمق تر...سالم تر...بد بود و قرص هایم را عوض کرد و اشکم را پاک کرد و ...همین! بعد من گورم را گم کردم بیرون...
بیرون از تیمارستان...جایی که انسان هایی هستند با حال و روز ِ بد...همان هایی که دلخورم از آنها...همان هایی اَمسال همین هایی که اینجا دوستم هستند و دلخورم کردند امروز...همان هایی که خودشان می دانند... همان هایی که لجبازی شان قد کودک ۲ ساله است و همان هایی که...چه می دانم همان ها.
امروز که با آن حالِ خوب نشسته بودم در همان خیابان های خوشبو و خوش رنگ یکی پسرک آمد کنارم و فال فروخت و من خواندم برایش:
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
پ.ن۱: اصلا امروز حال کرده ام این طور بنویسم...حال کرده ام با رضا آموزگار دعوا کنم...حال کرده ام اس ام اس جواب ندهم...حال کرده ام در کل خوب باشم...حال کرده ام از سهیلا و فریبا دلخور باشم...حال کرده ام...دلیلی هم ندارد بگویم چرا اینطور حال کرده ام...حال کرده ام نگویم...همان حالی که امروز در کل خوب است!


