تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


امروز باد تمام تیمارستان را به هم ریخت...به هم ریخت مثل آن روزها که من و لائو به هم می ریختیمش.

گاه دل آدم بوی دلتنگی می دهد و امروز...تمامش را یاد آن روزها سیگار دود کردم و دود کردم و دود کردم.مهمانی دادند امشب را ... همه مان جمع بودیم.شجریان می خواند:دیوانه شو ...دیوانه شو...

ساز  ِ آرامش ِ باد

سر بی وسوسه ام را هل داد

من ِ دیوانه

رقصان و گریان

دلم را لرزان

 دور می بردم دور...

کلمات را می چرخاندم و هیچ می شدند.روی تکه کاغذی نوشتمشان و زیاد از رویش خواندم.من خواندم و شجریان خواند.پنیر روزانه هم دادند خوردیم با کَره که این روزها پیدا نمی شود...

قرص هایم را عوض کرده اند.ضد استرس می دهند و ضد افسردگی.من هم می خورم...شبها هم کابوس می بینم٬ فریاد هم می زنم. می گویند: چیزی نیست عادی ست...!انگار آن یکی که آن بالاست یادش رفته قرص اینها را عوض کند...

لائو سرگرم است.دخترک هم...من و من می چرخیم...می رقصیم...می نویسیم ...مُرده بازی می کنیم و خب می گذرد...می گذرد و ...فقط کمی دیر دارد می گذرد انگار!

پ.ن: دخترک آن روز داشت حال ِ خوب را برایم می گفت...امروز که فکر می کنم می بینم وحشتناک حالم از آن هایی است که دختر گفت...وحشتناک یعنی خیلی خوب!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:43  توسط بیمار لائوتسه  | 



می دمم در آب

می جوشد و موج می زنم

نیرویی است انگار می برد تکه تکه٬ سطح به سطح

من هماهنگ با آب٬دست و پایم با من

کرال ِ پشت می زنیم

لیز می شوم اما

می جوشد این آب

می دمم پی در پی٬می بوسمش آرام

آب هم رام

می چرخیم و می پیچیم در هم

عشقبازی ِ در هم و بر هم

سُر می خوریم و آرام

چنگ می زند مرا

صدای ناله ای و بعد هم

 تمام

...

پ.ن۱: گاهی چند ساعت می آید و می رود و چشم که باز می کنی می بینی رقم زده اند زندگی ات را...آن وقت حس خوبی نداری...می خواهی بروی خودت را در چاه فاضلاب حبس کنی  ...آن وقت است که...روزگار غریبی ست نازنین!

پ.ن۲: روح نوشت را بخوانید.زیاد قوی نیست...آخر می دانید؟! از چیزی غیر از تیمارستان نوشتن زیاد آسان نیست.باور کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 20:56  توسط بیمار لائوتسه  |