۱: اگر حوصله ی چرندیات یک وجدان دیوانه را ندارید صفحه را ببندید.لائو پست بعدی خبرتان می کند.
۲: نویسنده ی این نامه خودم هستم.گیرنده اش هم خودم....خواستم بدانید هر چه می گویم نوش جان خودم می شود!
۳: و البته سه ای هم وجود ندارد!
نامه ای برای خودم
آن روز را یادت می آید اولین نامه را برایت نوشتم بیمار؟ یادت می آید چه ها کردی؟ چقدر فحشم دادی؟
مانده ام این روزها چرا به آن نامه فکر می کنی؟
گفته بودم امانت نمی دهم یادت می آید؟این روزها زیاد اشکم را در می آوری.امروز از همان روزهایی است که معصوم می شوی...معصوم نگاه می کنی...همان روزهایی که می خواهم بغلت بگیرم...ببوسمت و آرامت کنم...خُلق و خویت آزارم می دهد...فقط من را هم نمی دهد....دیگران را هم می دهد...آزار را می گویم...!
صدایت خسته کننده شده بیمار.چرا نمی گذاری بگویم؟ چرا اینقدر می ترسی دیگران دیوانه ات نگاه کنند؟ مگر خودت نام دیوانه را ندادی به خودت؟ مگر خل بازی هایت به همین دلیل نیست؟ پس بگذار بگویم...
بگذار بگویم اینروزها بیمار چقدر می ترسد...چقدر اشک می ریزد و توهم و آرزویش دستی است که بلندش کند...بلندش کند و شاید... کمکی...نمی دانم!صبح ها را بلند می شوی تختت را مرتب می کنی .صورتت را می شویی.لباست را اتو می کنی.سیگار دود می کنی و قدم می زنی...نمی خواهی بگویی که این کارها عادیست؟ خب می دانی؟! عادیست اما برای تو نه...
قدم که می زنی دیگر کسی نمی ترسد از تو...کسی به مغزش نمی گوید فاصله بگیر...فاصله...او دیوانه است.
انگار داری عام می شوی...عام ها همیشه لبخند می زنند...مودب اند...لباس اتو کشیده می پوشند...عام ها هیچ وقت سایه شان نقش دیوار نمی شود. یادت می آید؟ خودت این را گفتی...
این ها را که دارم برایت می نویسم گریه هم می کنم...خرد هم می شوم...سیاوش هم گوش می دهم:
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی هزار تا گله داری
یک روز عاشق نوری یک روزی سوت و کوری
یک روز مثل حبابی یک روز سنگ صبوری
پر از اشک و هراسی همیشه بی هواسی
پر از حرفی و خاموش یک قصه و فراموش
ترسیده ای؟ من می گویم...می گویند مرگ یکبار و شیون هم یکبار...
چند وقتی هست که دوران عاشقی ات را می گذرانی.لحظه لحظه خاموش تر می شوی و آرام تر...و خب برای من هم ترسناک تر و عجیب تر...دیگر آرام دوستانت را نگاه می کنی.آرام حرف می زنی.آرام می خندی ...آن روز را با آرینوئس یادت می آید؟
چه خجالت زده بغلش کردی و حتی یکبار هم چشمانش را نگاه نکردی...یادت می آید قدیم ها چقدر آزارش می دادی بیچاره را؟ چقدر داد می زدی؟ چقدر مفت می گفتی؟
خوب نمی کردی اما...آنروز ها دوست داشتنی تر بودی!
انگار داری عام می شوی...عام ها همیشه لبخند می زنند...مودب اند...لباس اتو کشیده می پوشند...عام ها هیچ وقت سایه شان نقش دیوار نمی شود. یادت می آید؟ خودت این را گفتی...
مادر...کاش کمی می توانستی آرزوهایش را واقعیت کنی...کاش کمی می توانستی...و کاش مادر چیزهایی را می دانست.کاش این نامه را می خواند...کاش می دانست دوستش داری...
این ها را که می نویسم می دانم آرام تر می شوی...اخم هایت را باز کن...دلت را من خبر دارم...
اگر این نامه را کنار نامه های تیمارستانی ات گذاشتی بگو برایت دعا کنند...بگو دعا کنند که عام نشوی...بگو دعا کنند آن یکی که آن بالاست رویش را برگرداند طرفت...بگو دعا کنند آن یکی که آن بالاست بغض هایت را ببیند...بگو دعا کنند بار دیگر رویش را پیدا کنی بگویی خدا...خدا...
آخر هم بگو دعا کنند بیمار همیشه دیوانه بماند...
پ.ن: روح لائوتسه
راه راه
زندان ساختم
روزها را سگی سیگار می کشیدم
شب ها هم مستِ مست فریاد دود می کردم
دلواپسی ها راه راه
سیخ کشیدند خون و جگرم را
دود کردند
روح و بدنم را.
***
پ.ن۱: امروز حال و احوالم اما خوب است...نان و پنیر و هندوانه خوردیم و لذت بردیم...من و لائو و دخترک امروز را فقط لذت بردیم...
پ.ن۲: هیچکس و ع.م توپیدند که مهم انسان بودن است.زن و مرد ندارد که...!!پس با کمی تاخیر(یا کمی بیشتر از این!) روز همه تان مبارک!!
پ.ن۳: هفته ای که گذشت را گریه کردم...تمامش را هم گریه کردم و حالا...چشم هایم انگار می سوزد دکتر !



