تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


من

من امروز دلم شور می زند

شور می خورد

شور هم می پیچد.

من

من دلم امروز با شور زیاد سر و کلّه می زند.

سخت شور می زند

بد شور می خورد

و وحشتناک هم شور می پیچد.

خب باور کن

من

می ترسم...

پ.ن1: داشتم فکر می کردم کاش می توانستم ctrl+f دنیایم را بگیرم و فقط آنهایی که هستند را ببینم...

پ.ن2: مغزم کوفت هم نمی تواند ترشح کند...امروز دلم زیاد می خواهد شعر بگویم.لعنتی هیچ وقت استعدادش را نداشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:42  توسط بیمار لائوتسه  | 



 

دیشب را تا صبح در بیمارستانِ تیمارستان گذراندم. یکی از پرستار ها آمد و گفت که معده ام مشکل اساسی پیدا کرده.

نمی دانم...حالم که اصلا خوب نیست.

پیرزنی را هم بر تخت کناری ام خوابانده بودند.از دکتر می ترسید...طفلک! لائو رفته بود بالای سرش و موهایش رانوازش می کرد... البته  خودش این طور می گفت!پیرزن بیچاره  هم هِی غر می زد. هِی غر می زد که کولر ها را خاموش کنید... لائو هم زرت زرت می زد زیر خنده و تند تر موهایش را می نوازید!!

من چشم هایم را بستم

بعد فکر کردم...زیاد هم فکر کردم.اشک هم ریختم

تا دیروز که چشمهایم را می بستم سیاهی محض می دیدم...دیشب ولی یک مشت خال خال سفید هم بود...

یک...دو...سه...چهار...توپ های سفید داخل چشمم را می شمردم

پنج...شش...هفت...معده ام می سوخت...توپک های سفید را...باز هم شمردم

هشت...نه...ده...یا ا ز زده...دوا ا ززده...سیــــزده...پخ! هی ...خنده اش بیشتر شبیه عربده می شود...!

چهارده...خوابم می آید

پانــززده...می ترسم

شانــززده...چشمهایم را محکم تر می بندم

توپک های سفید زیاد شدند...نقطه های سیاه را می شمارم...می شمارم

یـک...دو...ســه...چشم هایم را محکم به هم فشار می دهم٬ می ترسم٬ خوابم هم می آید...

...و صد

پخ!

از خواب می پرم...هی ...لعنتی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:40  توسط بیمار لائوتسه  | 



۱: اگر حوصله ی چرندیات یک وجدان دیوانه را ندارید صفحه را ببندید.لائو پست بعدی خبرتان می کند.

۲: نویسنده ی این نامه خودم هستم.گیرنده اش هم خودم....خواستم بدانید هر چه می گویم نوش جان خودم می شود!

۳: و البته سه ای هم وجود ندارد!

نامه ای برای خودم

اینکه می گویند گاهی دلم برای خودم تنگ می شود٬ این همان است. حال و روزت را خوب می دانم. گاهی هم زیاد تقلا می کنم گوشم کنی اما گندمالمان می کنی شدید! همیشه در عجب بوده ام چرا این گوشهایت فقط گوش استراق سمع است و گوش دل و وجدان نیست...

می خواهم بدانم خسته نشدی؟ می خواهم بدانم نمی خواهی دست برداری؟ می خواهم بدانم این فریاد های گوش خراشت کی می خواهد گوش کچلمان (!) را دست بردارد! می خواهم بدانم می شود روزی خودت شوی؟ می شود مثل خودت حرف بزنی؟ اصلا تو هیچ خودی داری؟(من هم خیلی چیزها می خواهم بدانم لعنتی!)

روزها که در آینه نیم نگاهی بهت می اندازم٬ تعجب می کنم...هی تو !گوشَت با من هست؟ می گویم تعجب می کنم. هویتت را چقدر می خواهی با حرف هایت بپوشانی؟ چقدر من را سیخ داغ می زنی تا چیزی از وجودت را برملا نکنم...

گاهی به وجودت افتخار می کنم...اما لعنتی می گویم: گاهی!

روبه آینه که می ایستی به اندامت شک می کنم. می دانی؟ گاه فکر می کنم کودک ۲ ساله هم بیشتر نیستی...گاهی هم مثل پیر مرد ۹۰ ساله رفتار می کنی.گاه مثل دخترک دبیرستانی و گاه مثل ٬ می دانی گاه اصلا مثل یک انسان نیستی.

شخصیتت من را هم گم می کند...نمی توانم بشناسمت...بی شک ابله نیستم(البته فکر می کنم).تو خودت مشکل داری.

نمی دانم چرا اینقدر حرف دارم با تو.حرفهایی که زدنشان برایم سخت است.حرف هایی که درست کنار هم نمی شینند...

هی... بیشتر اوقات خسته ام می کنی... مخصوصا آن وقت هایی که می نشینی با سیگاری گوشه ی لبت و زور میزنی برای نوشتن...هی زور میزنی ...هی زور میزنی(شرط می بندم تا به حال آن همه در دستشویی زور نزده ای)...خودت هم می دانی هیچ وقت استعدادی در نوشتن نداشتی...آن نیمچه استعدادی هم که در درونت هست برای نویسندگی نیست. می دانی خودت...می دانی یک بازی دوستانه قلم به دستت داد...نمی دانم چرا اینقدر سعی احمقانه می کنی.

هی تو...تا به حال با من حرف زدی؟ تا به حال فکر کردی آن همه ادعایی که داری از آن بازی بچگانه  در وجودت رسوخ کرده ؟(!!!)

خیلی دوست دارم گهگاهی این حس قوی شنوایی ات را به کار ببندی...یا آن حس بینایی ات.به من گوش بدهی ...یا نگاهی به خودت بیاندازی و سعی کنی باورش کنی...کاش می فهمیدی ۱۰ تا کتاب فلسفی خواندن فیلسوفت نکرده و نمی کند.

تا به حال نشسته ای و بشماری ...؟تو فقط تعداد دفعات سیگار کشیدنت٬ اعتصاب غذا کردنت٬ حرف نزدنت و دستشویی رفتنت را شمرده ای!

 تمام کارهایی که در زندگی ات کردی از سر خوشی بود.نبود؟

 تو هیچ کاره هم نمی شوی...تو اصلا آدم نمی شوی.

آن قدر به حرف هایم گوش ندادی که مجبور شدم این طور لگدمالت کنم.

گاهی برایت زیاد تاسف می خورم...همان وقت هایی که آرام می نشینی و خیره می شوی٬ آن وقت هایی که در دود سیگار غرق می شوی٬ و یا فریاد می زنی...فریاد می زنی...هی فریاد می زنی.فحش هم می دهی. سگ هم می شوی...همان وقت هایی که سگ هم جرات نگاه کردنت را ندارد برایت تاسف می خورم...زیاد هم می خورم.

گاهی هم افتخار می کنم به تو...همان روزهایی که خوش روزت است! همان روزهایی که مهربان می شوی .بغض می کنی و آواز می خوانی...آوازت تا به حال برای هر کس خوش نبوده من یکی را سر ذوق آورده. آن وقت است که دوست دارم سرت را در آغوشم بگیرم و برای تنهایی ات اشک بریزم. ببوسمت و به آن چشم هایی که سالی فقط برای چند بار مهربان می شوند خیره خیره  نگاه کنم...اما لعنتی تو فقط برای چند بار در سال خوب می شوی!

نمی دانم چرا اینقدر حرف دارم با تو.حرفهایی که زدنشان برایم سخت است.حرف هایی که درست کنار هم نمی شینند...

حرفهایم را همه در پستوی کنج دلم مخفی کرده ام٬ که گهگاهی اگر وقت بدهی٬ اگر سگ نشوی ٬ بکوبم بر کلّه ات!

حالا هم که داری چای تلخ می خوری و بوی سیگار را فرو می بری در دماغت می خواهم بگویم مرسی! خستگی ام در رفت. کلّه ات هم خوب صدا داد...

این نامه را هم هر کاری خواستی بکن.خواستی بسوزانش...خواستی دفن اش کن...خواستی هم در کنار نامه های تیمارستانی ات قرار بده...اما بدان حرف های زیادی با تو دارم.حرفهایی که زدنشان برایم سخت است.حرف هایی که درست کنار هم نمی شینند...

کله ات شاید از امروز دیگر از ضربه های من در امان نباشد رفیق!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:44  توسط بیمار لائوتسه  |