
چشم هایم گود افتاده و خسته ام
دقیق ۲۷ ساعت از اعتصاب غذایم گذشته ...
لائو می آید...من را می بیند و مسخره ام می کند
می گویم میله های عمودی
می گوید اوین...جای وحشتناک آن ور .چیزی شبیه جایِ وحشتناکِ آن ورِ ساختمانِ ما.
27 ساعت و 2 دقیقه از اعتصاب غذایم می گذرد...
می بینی چطور خودم را پایبند این دقیقه های لعنتی کرده ام؟خسته ام...دلیل نمی شود ...
نگرانم ... حتی نگران کرم های داخل شکمم هم هستم که بی خود می لولند در هم.
سُک سُک!عجب اعترافی کردم...من هم کرم دارم!
حالا می شود ۲۷ ساعت و ۷ دقیقه که از اعتصاب غذایم گذشته...
کرم ها یک صدایی می دهند
آرشه ی ویولن را روی سیم ها می کشم...محکم ...محکم تر...
من
کرم ها و سیم ها
فریاد می زنیم...فریااااادددد....
ساعت ۶:۲۵
روی صندلی نشسته ام و پاهای قفل شده ام را روی میز گذاشته ام.
می دانی؟وقتش را ندارم...حوصله اش را هم ندارم...
سیگار برگ می کشم و دودش را بالای سرم حلقه می کنم
به ریخت و قیافه ی این نامه ها نگاه می اندازم...
خب این قالب جدید نه مناسب حال من است و نه مناسب حال نوشته هایم.
از سیگار کام می گیریم و دودش را حلقه می کنم.
به هر حال دوستش دارم و نمی خواهم تغییرش بدهم.
ساعت ۶:۳۰
سیگار برگ می کشم و دودش را حلقه می کنم بالای سرم.
هنوز هم حوصله اش را ندارم.
دلم برای لائو تنگ می شود. لعنتی گوشی اش را هم بر نمی دارد ...
اینجا بوی گند سیگار می دهد...من هم حوصله ندارم...هوا هم که ابریست..خب هیچ نتیجه ای هم از اینها نمی شود گرفت!!
آن اتاق بغلی صدای جیغ و داد می آید. همه ی پرستار ها جمع شده اند دورش و سعی می کنند ابتکار جدیدش را از یادش ببرند.آغا دست می کند در شلوارش و مدفوعش را می خورد...جای لائو خالی...کلی این کثافت کاری ها را دوست دارد.
ساعت ۶:۳۵
سیگار برگ می کشم اما دیگر دودش را نمی بینم که حلقه می شود یا نه.
دیگر مجبورم سراغش بروم...لعنتی!
***
خب قالب نامه هایم چطور شده ؟

یک هفته ی تمام٬ آن طرف تیمارستان زندانی ام کردند ... آتش زده بودم آشپزخانه را.آخر گوشت مردار خوراکمان می کرند مادر سگ ها...
پشت تیمارستان ٬ میان همان درختان مزخرف کاج ٬اتاقیست که برای اولین بار داخلش را می دیدم. با اینکه بوی گند می داد و حسابی خرابه بود ٬اما جای نسبتا خوبی بود برای خیلی کارها!!
شبها لائوتسه سراغم می آمد. من از این ور لائو هم از آن ور سنگ به دیوار می زدیم و این جمله ی بورخس را تکرار می کردیم:
"سایه ها باقی می مانند. ما یک روزی هستیم٬ شاید هم کمتر از یک روز. یک طلوع و یک غروب.همین فقط. اما سایه هایت بر دیوار٬ بر در و شیشه ها باقی می مانند. کسی ترا به خواب می بیند. کسی ترا به یاد می آورد"
سپس به خواب می رفتیم...آن روزهای اول را یادت می آید لائو؟

