تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


 

اگر می دانستم روزی وضعیتم اینطور می شود راه نمی افتادم تا اینجا

اینجا که بوی استفراغ می دهد.

آه...گمشو سگ عوضی...برو...پارس نکن...گمشو...

پس آن کرم های له شده کار تو بود. لائو راست می گفت. چقدر احمقانه پیشش سفارشت را می کردم.

دل گرفتگی دارم. درست مثل تب یونجه چشم هایم را می سوزاند...طبق گفته ی دکتر روزی سه وعده مصرف می کنم مایع لوله باز کن را تا گرفتگی برطرف شود.شاید!

بدن لغزنده ام را که می کشم روی دیوار درد می گیرد...استخوان هایم را خرد کردی بی شرف!

مهربانی ام را حلالت نمی کنم. همان طور که شیر حرام زادگی ات حلالت نبود...فرق سرت را پایین می آورم با این. با همین یک ضربه چکش...

آشفتگی فشار می دهد...می دانی! همه ی دنده هایم را می کوبد ٬ خورد می کند...ضجه ای که می شنوی صدای من است.

دیگر سراغی از تو نمی گیرم پست فطرت حرام زاده!

تکان بخوری شلیک می کنم...می دانی که؟! از سگ های ولگرد متنفرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:32  توسط بیمار لائوتسه  |