تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان


 

یک ساعت پیش لائوتسه را در یکی از اتاق ها دیدم. داشت با یکی از پرستارها می خواند:

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

...

من را که دید فرصت حرف زدن نداد.پرید ٬مرا بوسید و تشکر کرد.پرستار هم چشمکی برایم زد و دوست بیمارش را برد...

قضیه چیست نمی دانم(؟) خدا به دادمان برسد!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 18:2  توسط بیمار لائوتسه  | 



 

نمی خواهد کسی را ببیند. پرستارها فریادهای بیمار لائوتسه ی محبوبشان را اطلاع دادند. نمی خواهد کسی را ببیند .البته جز من که شاید مجبور است!

لائوتسه می گوید:" می خواهم تمام عید را در اتاقم بمانم. لطفا برایم کتاب بیاورید" مرتیکه ی حریص هنوز کتاب های ماه پیشش را هم نخوانده!

نمی دانم ولی...

نسبت به ملاقات قبلی مان حالش بدتر شده. زباد می خندد٬ شاید هم زیاد گریه می کند. به هر حال باید قرص هایش را عوض کنم(و همین طور قرص های خودم را !)

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 14:37  توسط بیمار لائوتسه  |