
گاهی زندگی دوراهی هایی را جلوی پایت می گذارد.کسی آن بالا به انتظار می نشیند تا تو بهترین را انتخاب کنی ...
برای من پیش آمده و حتمن برای شما هم.
نوشتن را دوست داشته و دارم. بارها به دنبال آرامش گشتم. هر بار هم جایی پیدایش کردم و دل بسته اش شده ام تا جستجویی دیگر. نوشتن هم مثل طراحی کردن است. آدم را به اوج می رساند و بعد از مدتی مغز تخلیه شده ات را روبه رویت نمایش می دهد...
اینجا نوشتن برایم خوب بود. من را به دو راهی هایی کشاند که موفقیت در انتخاب درست، آسان هم نبود. از هیچ شروع کردم و حالا دوستانی پیدا کردم که برایم قابل احترامند...آرامشی ناچیز پیدا کردم تا این اواخر که چیز دیگری دیدم... جستجویی ناخواسته بود و این تمامن خواست آن یک نفر ِ آن بالا بود.
پایبند دین و مذهب نبودم ... اینها هم که می گویم از چیزی فراتر اینهاست...
آدم آنقدر می گردد و آنقدر می کاود که نهایت را پیدا کند و من بی شک پیدایش کردم. حالا می توانم پیش کسی آرام شوم که نهایت است که کمال است و من دیگر از گفتن این حرف ها خجالت نمی کشم!
این روزها دچار آرامش بزرگی شدم. دچار یعنی عاشق...من عاشق آن آرامش بزرگ شدم و آن یعنی خدا...یعنی کمال مطلق...طرز برخورد و نوع دیدم عوض شده...دنیا را دیگر از آن دریچه ی دودگرفته ی اتاق نمی بینم...دیگر آن سیاهی ها را حس نمی کنم. این روزها امواج ملایم دریا را می بینم هنگامی که به آرامی ساحل را می شویند٬ یا غروب آفتاب را هنگامی که در قلب افق فرو می رود...
تصمیم های بزرگی گرفته ام. با خدایی که بدستش آوردم پیش می روم...کمکم می کند و با تمام وجود این را حس می کنم.
این صفحه ی آجری تیمارستانم را دوست دارم. اما گاهی باید فدا کرد...دلبستگی را گاهی باید بر سر تصمیمت فدا کنی و من مطمئنم که ارزشش را دارد. اینجا را می بندم با اینکه زیاد از تولدش نگذشته... وقت برای نوشتن زیاد است...اما برای تصمیم هایم کم...
دلتنگی ... عادت می کنم...همه ی مان عادت داریم که به همه چیز عادت کنیم...
و این را هم از من داشته باشید:
ایمان، شک و تردید ها را نابود می کند. و قدرتی به انسان می دهد که از درونش شعله می کشد...قدرتی که موفقش می سازد تا بر همه ی مشکلات پیروز گردد... .
دکتر همیشه می گفت : برکت باشید...
برکت باشید![]()
من
تابستان را بزرگی نام می دهم
تابستان هاست قد می کشم
کتاب می خوانم
و دعا هم.
یاد می گیرم و این به از هر چیزیست برایم.
نماد بزرگی می دهمش
که رشدم می دهد
که عدد اضافه ی این سن می کند
که راهم را می چرخاند
و من را هم.
ای امان از این باد پاییزی!
شلیک می کند
و من و تابستان پشت هم
تا شروعی دیگر
دو به دو ،می دویم و
قدم به قدم ،می چرخیم
وتن به تن
می رقصیم .
پ.ن1: لائوتسه ی بزرگ اگر زنده بود حتمن سفارشش می کردم محدوده ای معین هر چیز کند! بی شک که هر آبی بر اثر ایستایی بلند مدت می گندد و من که باشم که بخواهم حرفی بزنم؟!
پ.ن2: این را رسمن اعلام می کنم من همه ی دوستان وبلاگی ام را دوست می دارم!!(مانده بود سر گلویم و عنقریب بود خفه ام کند!!)
بوی گل و بلبل می دهد اینجا!
چشم هایم را می بندم. کوههای سر به فلک کشیده و دره های مه آلود. هوا سرد و آسمان و زمین سفید...جشن عروسی طبیعت است انگار...سرشارم...از بهترین ها.
حالا می خواهید باور کنید و می خواهید هم نکنید ! اینجا بوی گل و بلبل می دهد و من با تمام وجودم حسش می کنم. نم پس نمی دهم... من نم پس ن م ی د ه م!
تیمارستان ساکت است و من هم...همه هم...خبری نیست.دخترک اتاقش را عوض کرد و رفت و دوباره من و لائو اینجا ماندیم. برای خودمان کتاب می خوانیم...بلند هم می خوانیم.آواز هم می خوانیم. خوش هم می گذرد.
دکتر را انداختند بیرون. یکی دیگر جایش آمده. مو فرفری و قد بلند .صورتی صاف و کشیده. یکبار به من سر زد و آن یکبار را هم یکی خواباند زیر گوشم و رفت! لائو می گوید هیچ تحولی بد نیست...حتمن نیست دیگر!
کتاب آسمانی را می خوانم. هر چه از ایمان گفته را برای خودم جدا می کنم و از بر می کنم... امتحانش ضرری ندارد...هوم؟!
پ.ن۱: لائوتسه ی بزرگ می گوید: آب های گل آلود بر اثر ایستایی و توقف زلال می شوند...رویش فکر کنید!
پ.ن۲: مشکلی فنی پیش آمده . نمی توانم به همه سر بزنم انگار...خرده نگیرید.
پ.ن۳: تند بروید و آهسته برانید...چه طور تعبیرش می کنید؟
راست راست راه می روم
نه خمی به ابرو
نه به روی خود ٬ هیچ نمی آورم!
می گویند تغییر کرده ام.
ردشان نمی کنم.
دلشوره ام را قورت می دهم
حتی نگاهشان٬دیگر نمی کنم.
می خواستم نیایم حداقل تا آن روزی که وضعیتم مشخص شود...اما گاهی حرف ها گلویت را فشار می دهند.فشار می دهند و می خواهند خفه ات کنند...آمدم که باز هم بگویم و باز هم فریاد بزنم و اشک خودم را در بیاورم و هزار کوفت و زهر مار دیگر!
روزهای آرامی نبود.بهترین روز زندگی ام را باختم . حالا اما دارم بهتر می شوم. آرام تر حرف می زنم و بهتر رفتار می کنم. از هیچ چیز و هیچ کس هم خبری ندارم و نمی گیرم...
حس عجیبی دارم. انگار دارم چیزی را پیدا می کنم. چیزی که هنوز اسم ندارد... چیزی که شاید همین روزها بالا بیاورمش!
آنقدر حرف داشتم برای زدن که بتوانم برای چند روز چشمانتان را مشغول کنم اما حالا یا خود حرف ها را گم کرده ام یا نصف شان را...
این مدت را فکر هم کردم. به خودم به لائو. به تیمارستان... تصمیم خیلی کارها را گرفته ام. به خودم قول دادم انجامشان دهم...تکلیفم تا دوشنبه مشخص می شود...همین خودش برایم خوب است.اینکه از بلاتکلیفی در بیایم کلی هم خوب است. توانایی نوشتنم را از دست داده ام و این همه اش از آرامشم است. شعر هم نمی گویم دیگر اما پر شده ام از آن حس های شاعرانه و لطیف که این هم خیلی خوب است...
فقط بدانید خوب نه از نوع من! از نوع همه یتان.
پ.ن۱: زنگوله به گردنم آویزان کردم...پنهانی کاری نمی کنم و صدای آمدنم را همه می شنوند... دور تیمارستان می چرخم و زنگوله ام دینگ دینگ صدا می دهد...دوستانم فرار می کنند و من می مانم و لائو...خوبی اش این است که نه من آنهایی که چشم دیدنم را ندارند می بینم و نه آن ها من را.
پ.ن۲: برای دوشنبه روز شماری می کنم ...نه اینکه قرار است اتفاق خوبی برایم بیفتد٬نه...من فقط روزشماری می کنم و امید وارم... بعد از آن هم هر روز می آیم...حرف می زنم و تخلیه می شوم...این هم در نوع خودش کلی برایم خوب است.
پ.ن ۳: هیچکس...هنوز هم این چنین حال هایی دارم!
من
پاهایم را به زمین می کوبم
سرم را به دیوار
دلم را به دریا
من
لبخند می زنم
خون می خورم
شعر هم می گویم
من
ساز هایم را قورت می دهم
همین طور گوشه ی حرف هایم را
بغض هایم را هم
دکتری می گوید
تو دلقک خوبی می شوی
روزی من را می خندانی
و لبخند می زند
حرف هم می زند
گند هم
و دست را هم
به هم می زند
می زند و می زند...
من
قرص هایم را می خورم
لبخند می زنم
من
خوبم.
سهی لا می داند...خوب از نوع ِ خودم.
![]()
پ.ن۱: یک جوری شده ام...این روزها سعی می کنم آدم ِ جالبی نشان دهم و نمی شود...جور ناجوری...خودم را می کُشم. حسم را هم...چشم هایم را می بندم و سفید نگاه می کنم...سفید با آن توپک های خال خالی که دارند کمتر می شوند...دوست دارم بنشینم ٬ آواز بخوانم٬ قهوه ای و سیگاری...دوست دارم از آدم ها بگویم...برایشان حرف بزنم...دوست دارم کتاب بخوانم...درس بخوانم...هر چه خوب است من دوست دارم...خوب البته که از نوع خودم.
حسود شده ام...رنجور هم.دلم برای دوستانم تنگ شده...به سیاه و سفید فکر می کنم.به آدم های سیاه و سفید...به پوست های سیاه و سفید...به دل های سیاه و سفید...کتاب های روانشناسی می خوانم.تلقین مثبت می کنم...خوب می شوم...خوب البته از نوع ِ خودم.
پ.ن۲:هیچ چیز اگر نشوم می دانم٬ دلقک خوبی می شوم.روزی می خندانمتان...لبخند بزنید و بهم سلام کنید!
پ.ن۳:!!-- حسّ یازدهم --!! ...حال است دیگر!!!!!
پ.ن۴: اینجا تا ۳ شهریور آپ نمی شود...گورم تا اطلاع ثانوی گم است.همین!
یک بازی را شروع کرده اند...بازی تاثیر گذار ها را...
برای اولین بار اینجا می خواهم به عنوان یک نویسنده و نه به عنوان بیمار لائوتسه بنویسم...تاثیر گذار هایم را می خواهم بنویسم با اینکه هیچ وقت قلم خوبی در اینگونه نوشته ها نداشته ام...
مادرم: اولین موجودی که شناختم و اولین موجودی که سعی کردم دوستش بدارم و او هم چنین سعی را کرد البته...خودم زیاد تحت تاثیر حرف هایش قرار نمی گرفتم اما حالا که فکر می کنم می بینم زندگی ام کم تحت تاثیر او نبوده و نیست...می دانم که زیاد دوستش دارم و نمره ی ۹.۵ می دهمش...نمره ی ۹.۵ از ۱۰...!
خودم: روزها را با هم می گذرانیم و با هم حرف می زنیم و با هم می خندیم و می گرییم و می گذرد بالاخره...گاهی دوست داشتنی ست و گاهی دیوانه کننده...سایه اش همیشه روی سرم است و اختیارم را تمام و کمال به دست دارد.من را به فکر کردن تشویق می کند...به کار خوب کردن...به زندگی کردن و به امیدوار بودن و کلن هر کار خوبی که انجام می دهم را او یادم داده...خدای تاثیر و حرف مثبت است و اشتباه هم زیاد می کند البته...پنجاه پنجاه قبولش دارم و نمره ی ۵ می دهمش...۵ البته از ۱۰...!
آرینوئس:بهترین دوست دوران رشدم است و دوست داشتنی...مدتی تمام کارهایم به او ختم می شد و تمام تصمیم هایم و آن مدت خودش هم می دانست چقدر مهم است برایم...رشد عقلی ام را سریع تر کرد و اولین کتاب ها را او دستم داد و خودآگاه یا ناخودآگاه با ورود کتاب به زندگی ام تاثیر زیادی در رشد شخصیت امروزم داشت...نویسنده شدنم را هم از او می دانم و از قلمش و از حسی که نمی خواستم جلویش کم بیاورم...با اینکه این روزها همه چیز کم کم دارد تمام می شود و دور و دور و دور تر اما نمره ی ۹ می دهمش...۹ البته از ۱۰...!
لائو: با اینکه سعی می کنم یک موجود خیالی نشانش دهم اما متاسفانه یا خوشبختانه وجود دارد...حرف هایش٬ راه رفتنش٬ تفکرش و کلن خیلی رفتارهایش رویم تاثیر می گذارد...دوستش دارم و دوستم دارد و همین بس است برای اینکه برج مراقبت خودم قرارش بدهم و تاثیر بگذارد رویم...روحم را به شدت آرام می کند و ترجیح می دهم بیشتر ساعات شبانه روزم را با وجودش بگذرانم و آرام شوم و عشقبازی و لذت...نمره ی ۹ می دهمش...۹ البته از ۱۰...!
دکتر فاوستوس: با وجود شناخت کمی که از او دارم اما نویسندگی ام را در اینجا مدیون نوشته های خوبش هستم...نوشته هایش ناخودآگاه رویم تاثیر می گذاشت و نیازم به نوشتن را بیشتر می کرد...نمره ی ۶ می دهمش...۶ البته از ۱۰...!
فوتبال(منچستر یونایتد!!!!) : نمی توانستم چیزی ننویسم...مهمترین مساله ام شده و بوده و نمی توانم بگویم رویم تاثیر نمی گذارد...هر چه که ادم برایش فشار خونش بالا و پایین بپرد حتمن تاثیر گذار بوده رویش...نمره ی ۸ می دهمش...۸ البته از ۱۰...!
استاد هنرم: اسمش را نمی توانم ببرم اما بی شک مهمترین و بهترین و دوست داشتنی ترین استادی بوده و هست که داشته ام ...تفکراتش و نوع کارهایش به شدت روی کارهایم تاثیر می گذارد...کارهایم گاهی نوعی الگو برداری می شود و من این را دوست دارم...شخصیت هنری ام را او شکل داد و هنوز هم شکل می دهد.نمره ی ۷ می دهمش...۷ البته از ۱۰...!
تختم!!: تکیه گاهم...گاهی هم صحبتم...نوازش اشک هایم...آرامش شب هایم...همین ها بس است که نمره ی ۴ بدهمش...۴ البته از ۱۰...!
فکر می کنم و یادم نمی آید...سعی می کنم به یک نفر نمره ی ۱۰ بدهم اما نمی شود...تاثیر گذارهایم زیادند اما نمره نمی توانم بهشان بدهم...نام می برم و دیگر همین... :
فرانتس کافکا(شخصیت و کتابهایش) - پدرم(مشوقم در همه ی زمینه ها و من را می گویند نمونه ی کوچک شده ی پدرم) - دوستانم(چه در دوران تحصیل و چه بعد از آن که بالاخره تاثیر رویم می گذاشتند! چه بد و چه خوب...اما شخصیت امروزم چندان با تاثیر هایشان تفاوت ندارد...) - و نمی دانم...
و خدایم...خدایم که می ترسم نگاهم گره بخورد به نگاهش...نمره ی ۱۰ می دهمش و از این هم خجالتی نمی کشم اینبار...۱۰ البته از ۱۰...!
همین.
پ.ن۱: سیزیف را اینبار من به روز کردم...
پ.ن۲:روح نوشت را فکر می کردم بیشتر از اینجا بخوانید...لائوی بیچاره!
پ.ن۳:قطعه ی پیــــدا نشده (حال کردم لینکش کنم...حال است دیگر...!)
حالم را در کل بخواهی خوبم.فقط کمی روی معده ام می سوزد.کمی دست چپم حس ندارد٬ کمی سرم گیج می رود و کمی هم حالت تهوع دارم...اما در کل اگر بخواهی خوبم...
خوب یعنی برتر(یا شدیدتر) گاهی...یعنی دیوانه تر...یعنی بیمار تر...یعنی عصبی تر.
امروز لجباز و یک دنده شاید...اخمو و بی اراده...مدادی پشت گوشم قدم می زدم.دیوار تیمارستان را پایین پریدم و سرکی آن طرف ها...
خیابان ها و ماشین ها و آن آدم های کوکی با لب و چشم های جنبنده و گداها و پولدار ها و احمق ها و باز هم احمق ها و همه و همه یاد آن روزها انداخت مرا که می چرخیدم این طرف ها و آن طرف ها و سیگار برگ می کشیدم و رپ گوش می دادم و گرگ بازی می کردم و دعوا می گرفتم و در کل غلط های زیادی می کردم و عجب روزهایی بود...
آن روزها در کل بد بودم.فقط کمی می خندیدم.کمی داروهایم کم بود.کمی غم نمی کشیدم و کمی هم سالم نشان می دادم...اما در کل اگر اوضاع آن روزها را بخواهی بد بودم...
بد یعنی پایین تر(یا کمتر)گاهی...یعنی عاقل تر...یعنی سالم تر...یعنی خندان تر.
امروز اما از آن روزهایی بود که سگ جلویم خم و راست می شد...از آن روزهایی که دوست داشتم سر به تن عزیزترین هایم نباشد...از آن روزهایی که دعوا کردن با رضا آموزگار برایم لذت داشت...از آن روزهایی که دوست داشتم گوشی ام را روی سایلنت بگذارم و هی زنگ بزنی و من هم هی جواب ندهم تا آتش بگیری...امروز کلن از آن روزها بود.
از همان روزهایی که دوست داشتم شخصی بنویسم و دیگران بخوانند و نصیحت های مزخرفشان را نشنوم ... بگویم و بخوانند و بدانند من امروز خوبم...خوب یعنی برتر...شدیدتر...عصبی تر...دیوانه تر.
امروز ۸ مرداد از همان روزهایی بود که دکترم بد بود...بد یعنی خوش روتر...احمق تر...سالم تر...بد بود و قرص هایم را عوض کرد و اشکم را پاک کرد و ...همین! بعد من گورم را گم کردم بیرون...
بیرون از تیمارستان...جایی که انسان هایی هستند با حال و روز ِ بد...همان هایی که دلخورم از آنها...همان هایی اَمسال همین هایی که اینجا دوستم هستند و دلخورم کردند امروز...همان هایی که خودشان می دانند... همان هایی که لجبازی شان قد کودک ۲ ساله است و همان هایی که...چه می دانم همان ها.
امروز که با آن حالِ خوب نشسته بودم در همان خیابان های خوشبو و خوش رنگ یکی پسرک آمد کنارم و فال فروخت و من خواندم برایش:
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
پ.ن۱: اصلا امروز حال کرده ام این طور بنویسم...حال کرده ام با رضا آموزگار دعوا کنم...حال کرده ام اس ام اس جواب ندهم...حال کرده ام در کل خوب باشم...حال کرده ام از سهیلا و فریبا دلخور باشم...حال کرده ام...دلیلی هم ندارد بگویم چرا اینطور حال کرده ام...حال کرده ام نگویم...همان حالی که امروز در کل خوب است!
چرخ ِ بادبادک و قاه قاه من و کودکِ همسایه
تکه ای نان و پنیر
سر سبک چرخ زدیم.
چرخ و چرخ
من و آن کودک
بادبادک
چرخ زدیم.
شبِ تاریک پاورچین پاورچین
خنده ام را نوشید
بادبادک را هم٬ شامِ دندانها کرد.
شب٬ سیاه
چشم سفید
رنگ روحم را برد...شامِ قبل از خوابش
گلویش هم آرام آرام باد کرد...باد خاکستر را
پرت کرد
سمت ِ بختِ بدِ من.
پ.ن۱: امروز برق وصل کردند به من...تیمارستان را جهنم کشاندم امروز.حالِ ناخوشم را درک می کنید که؟!
دست هایم به نوشتن نمی رفت.لائو آمد...دلداری داد.بوسید و آرام کرد کمی...آن نوشته ی بالایی را هم بگذارید پایِ هذیان های بعد از برق گرفتگی!
پ.ن۲:سیزیف
پ.ن۳:روح نوشت
مداحی گوش بدهد
تخمه بشکند و سیگار بکشد
به یاد بیاورد عاشق پرواز است و به یاد بیاورد ترس از پرواز را
پارادوکس را فریاد بزند
دنباله ی سرانگشت دیگران بنشیند و بگرید
مداح می خواند:
تو آسِمون ِ بی کسی...با من بمون خورشیدِ من
چیزهای دیگری هم می خواند... تخمه ژاپنی می شکنم و پوستش را تف می کنم کف اتاق...دود سیگار را هم قورت می دهم قُلپ قُلُپ.
سر به دیوار می کوبم...حالم را گرفته اند.گرفتند و بردند و دود کردند و دودش را قورت دادند قُلپ قُلُپ.
چشم هایم آویزان
دست و پایم در هم
بوسه بر آتش می زنم و خواب زکریا را می بینم.
ریش سفید و چشم سیاه
من ِ آویزان
دلم می ترکد.چشمم هم
روحم هم.
بووووم
من ِ نابود
آن کنج اتاق٬ تخمه ژاپنی می شکنم.
پارادوکس را فریاد می زنم.
سرانگشت دیگران می شوم
می گریم
دود قورت می دهم٬قُلپ قُلُپ.
من ِ نابود٬ دیگر
بوووم
خط پایان را نزدیک تر می بینم...

پ.ن: نظرات فقط در صورت ذکر ایمیل یا آدرسِ وبلاگ تایید می شود.تمام!
گاه دل آدم بوی دلتنگی می دهد و امروز...تمامش را یاد آن روزها سیگار دود کردم و دود کردم و دود کردم.مهمانی دادند امشب را ... همه مان جمع بودیم.شجریان می خواند:دیوانه شو ...دیوانه شو...
ساز ِ آرامش ِ باد
سر بی وسوسه ام را هل داد
من ِ دیوانه
رقصان و گریان
دلم را لرزان
دور می بردم دور...
کلمات را می چرخاندم و هیچ می شدند.روی تکه کاغذی نوشتمشان و زیاد از رویش خواندم.من خواندم و شجریان خواند.پنیر روزانه هم دادند خوردیم با کَره که این روزها پیدا نمی شود...
قرص هایم را عوض کرده اند.ضد استرس می دهند و ضد افسردگی.من هم می خورم...شبها هم کابوس می بینم٬ فریاد هم می زنم. می گویند: چیزی نیست عادی ست...!انگار آن یکی که آن بالاست یادش رفته قرص اینها را عوض کند...
لائو سرگرم است.دخترک هم...من و من می چرخیم...می رقصیم...می نویسیم ...مُرده بازی می کنیم و خب می گذرد...می گذرد و ...فقط کمی دیر دارد می گذرد انگار!
پ.ن: دخترک آن روز داشت حال ِ خوب را برایم می گفت...امروز که فکر می کنم می بینم وحشتناک حالم از آن هایی است که دختر گفت...وحشتناک یعنی خیلی خوب!


