تبليغاتX
نامه هایی از تیمارستان



تداوم آجر هاي اين تيمارستان من را حالي به حالي مي كند...

ماه ها پشت ديوار

پشت سايه ها... آدم ها... لبخند ها و تمام ديوانگي هاشان پنهان شده ام...

خواب هايم خراب است.

فكر هايم هم

من تغيير نكرده ام!

سايه ام عوض شده است...


***

كسي انگار زوزه مي كشد...در گوشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:45  توسط بیمار لائوتسه  | 



 

حرف های ناگفته

من را می ترکاند.

فکر های ناکرده هم

مغزم را.

بق کرده و لرزان پشت همان درختان گیلاس آخر تیمارستان برای فکر هایم داستان می گویم. دستم به نوشتن نمی رود...

کسی صدایم می کند انگار...

هی! حنجره ات را می خواهم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:47  توسط بیمار لائوتسه  | 



 

هو هوی باد

موج ِ موی ِ من و تو.

کم و کم

غرق ِ بودن می شویم.

کم و کم

زیر ِ تابش ِ گیاه

من و تو

جام ِ زندگی می نوشیم.

شمارش معکوس را شروع کردم لائو!

تو را که ببرند... چشمانشان را می ترکانم... می دانی! هنوز آن خوی وحشی گری ام لیز می خورد... انگار!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:8  توسط بیمار لائوتسه  | 



 

-...لائو! گوش کن... می خوام برگردم...با توام لعنتی! لائووو!

- ...

- قلّاب بگیر بیام بالا... هی!

 

برگشتن بهانه نمی خواهد!

پنجره که باز شود ٬ باد تو را می کشاند... قلب از رفتن و ماندن مرثیه ی می سازد ... قیه می کشد... می لرزاند... می سوزاند...

برگشتن بهانه نمی خواهد!

دست ها که قلاب شوند٬ بلندی تو را می کشاند... چشم ها تر می شوند... تنگای دل می میرد... می لرزاند... می سوزاند...

دخترک بارها مرا بوسید. برایم از دلتنگی اش گفت و گفت و من بارها سرخ و سرخ تر شدم و آن بالا٬ لائوتسه پی و پی بالا می آورد!

نامه ها بوی نم گرفته است انگار... تیمارستان هم... و این عاقل های دیوانه صفت هم... همه خوبند!

خوب از نوع خودشان...

پ.ن۱: من هنوز هم پی نوشت دوست دارم... خب...دل است دیگر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 8:30  توسط بیمار لائوتسه  | 



 

لائوتسه یکی شبیه من...

***

لائوتسه!

همان لائوتسه ای که اصرار دارد "بیمار لائوتسه" صدایش کنم کوچکترین بیمار تیمارستان است.

روزها می خواند٬ شبها طرح می کشد ٬نیمه شب ها سنگ بر دیوار می زند و این جمله ی بورخس را تکرار می کند:

"سایه ها باقی می مانند. ما یک روزی هستیم٬ شاید هم کمتر از یک روز. یک طلوع و یک غروب.همین فقط. اما سایه هایت بر دیوار٬ بر در و شیشه ها باقی می مانند. کسی ترا به خواب می بیند. کسی ترا به یاد می آورد"

سپس یه خواب می رود...

همین فقط .  نمی خواهد کسی بیشتر بداند!

باز هم سلام...!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:34  توسط بیمار لائوتسه  | 



 

گاهی زندگی دوراهی هایی را جلوی پایت می گذارد.کسی آن بالا به انتظار می نشیند تا تو بهترین را انتخاب کنی ...

برای من پیش آمده و حتمن برای شما هم.

نوشتن را دوست داشته و دارم. بارها به دنبال آرامش گشتم. هر بار هم جایی پیدایش کردم و دل بسته اش شده ام تا جستجویی دیگر. نوشتن هم مثل طراحی کردن است. آدم را به اوج می رساند و بعد از مدتی مغز تخلیه شده ات را روبه رویت نمایش می دهد...

اینجا نوشتن برایم خوب بود. من را به دو راهی هایی کشاند که موفقیت در انتخاب درست، آسان هم نبود. از هیچ شروع کردم و حالا دوستانی پیدا کردم که برایم قابل احترامند...آرامشی ناچیز پیدا کردم تا این اواخر که چیز دیگری دیدم... جستجویی ناخواسته بود و این تمامن خواست آن یک نفر ِ آن بالا بود.

پایبند دین و مذهب نبودم ... اینها هم که می گویم از چیزی فراتر  اینهاست...

آدم آنقدر می گردد و آنقدر می کاود که نهایت را پیدا کند و من بی شک پیدایش کردم. حالا می توانم پیش کسی آرام شوم که نهایت است که کمال است و من دیگر از گفتن این حرف ها خجالت نمی کشم!

این روزها دچار آرامش بزرگی شدم. دچار یعنی عاشق...من عاشق آن آرامش بزرگ شدم و آن یعنی خدا...یعنی کمال مطلق...طرز برخورد و نوع دیدم عوض شده...دنیا را دیگر از آن دریچه ی دودگرفته ی اتاق نمی بینم...دیگر آن سیاهی ها را حس نمی کنم. این روزها  امواج ملایم دریا را می بینم هنگامی که به آرامی ساحل را می شویند٬ یا غروب آفتاب را هنگامی که در قلب افق فرو می رود...

تصمیم های بزرگی گرفته ام. با خدایی که بدستش آوردم پیش می روم...کمکم می کند و با تمام وجود این را حس می کنم.

این صفحه ی آجری تیمارستانم را دوست دارم. اما گاهی باید فدا کرد...دلبستگی را گاهی باید بر سر تصمیمت فدا کنی و من مطمئنم که ارزشش را دارد. اینجا را می بندم با اینکه زیاد از تولدش نگذشته... وقت برای نوشتن زیاد است...اما برای تصمیم هایم کم...

دلتنگی ... عادت می کنم...همه ی مان عادت داریم که به همه چیز عادت کنیم...

و این را هم از من داشته باشید:
ایمان، شک و تردید ها را نابود می کند. و قدرتی به انسان می دهد که از درونش شعله می کشد...قدرتی که موفقش می سازد تا بر همه ی مشکلات پیروز گردد... .

دکتر همیشه می گفت : برکت باشید...

برکت باشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:55  توسط بیمار لائوتسه  |