نوسان لحظه ها
طراوت چشمانم را خشکاند.
عریانی نگاهم نه از تپش عشق که از پرده دری زمان...!
بدان !
نه ! ندانی بهتر است..!همین یک لحظه می تواند تمام ارزش هایت را سنگ شور کند...
نه!
تو ندان!من پس می کشم !
عریانی اش را قیر اندود می کنم... تا دیگر نبیند٬ دیگر نبوید٬ دیگر نگوید...!
زمان...
لحظه...
نوسان...
ثانیه...
عریان...
بیدار...
لائوتسه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می دانم!
دخترک نگاه تند آن لعنتی ها را شنید...
هرچه که بود٬ هر جور که بود ٬هر قدر که لبانش بزرگ و دندانهایش پیش افتاده بود... نمی دانم!اما هر طور که بود زیبا تر از آن حوری نمایان بود...
من تنها...
دخترک تنها...
خدا هم تنها...
ـ لائو ! ای کاش خدا بودم!
ای کاش می توانستم موجودت کنم...
دلم از درد می ترکد...
موجودت که می کردم برایت حرف می زدم... شعر هم می خواندم... ساز هم می زدم...
لائو!
این ثانیه ها... تنها موجودیت تو را کم دارد... خدایی ِ مرا...
پ.ن: نویسنده ی این نامه ها هر چند که بپوسد٬هر چند که بخشکد اما باز هم آن خوی وحشی گری را می پروراند...!
لائو نوشت:
من ٬
دیوانه می شوم
تا بودم را تاب بیاورم... همین !
پ.ن۲:این نامه انتها ندارد !

سر به دیوار می کوبم و می رقصم و می خوانم و می گریم و می نالم و ...سرشارم!
سرشار از هرزگی روزگار...
سلول های خاکستری ِ مغز
شپش های تیره رنگ ِ درونم
من را به جایی نمی رسانند...
دست هایم نم پس نمی دهند...رگ هایم ریش ریش می شوند...
انگشتت را در حلقم فرو می کنی لائو؟
بغضی سنگینی می کند...
خاطرات کودکی
تاول های درونم را
می ترکانند...
تو لائو !
گفته بودی احساسم را می بویی... می خوانی...می بوسی...!
باورهایم را
میان ِ تَرَک های مغزم
دفن می کنم...
پ.ن:حرف هایم را قورت می دهم... اینبار هم...
تنهايي را
جرعه جرعه ،مي نوشم.
من ٍ ديوانه
علاج ندارم ...
پ.ن: نياز به بودن فشار مي آورد!تداوم آجر هاي اين تيمارستان من را حالي به حالي مي كند...
ماه ها پشت ديوار
پشت سايه ها... آدم ها... لبخند ها و تمام ديوانگي هاشان پنهان شده ام...
خواب هايم خراب است.
فكر هايم هم
من تغيير نكرده ام!
سايه ام عوض شده است...
***
كسي انگار زوزه مي كشد...در گوشم!


