نامه ی پنجاه و هفتم...
چشم هایم می سوزند و سرخ می شوند و من باز هم نمی خوابم!
اصلا حرف ها جور نمی شوند کنار هم!
بگذریم... آن جا هوا چطور است؟!
زندگی یک تراژدی است برای آن که نمی فهمد و کمدی است برای آنکس که می فهمد!
چشم هایم می سوزند و سرخ می شوند و من باز هم نمی خوابم!
اصلا حرف ها جور نمی شوند کنار هم!
بگذریم... آن جا هوا چطور است؟!
بودن ها و نبودن های ِ یک موجود ِ در حال ِ انقراض هم برای خودش حکایتی دارد !
کتاب هایم پر از نام لائوتسه ست...
گیجم! کدام را بیشتر باور کنم؟!
قلمبه شده!
چیزهایی در این مغز وامانده قلمبه شده! یا شاید هم قلنبه شده!
دهانهای بسته و چشمان ِ بسته و دلهای بسته تر٬ زندگی می خواهند که چه؟ برای چه؟برای که؟
گناهان ِ جلا یافته... تاریکی های ِِ رقصان...فکر های درهم و نالان...
قافیه نمی تراشم!
بهانه نیز هم!
آن چیزهای ِ فلمبه شده دارند فروکش می کنند...قورت داده می شوند... تکه تکه می شوند...
بیماری فریاد می کشد...
بیماری درد می کشد...
بیماری ناخن بر دیوار می کشد...
بیماری من را می کشد...جسد را می کشد...باید فکر کنم...که بیمار من را می کِشد یا می کُشد؟
یا آن قدر کالبدم را می کِشد تا مرا بکُشد؟
یا در حالی که مرا کُشته می کِشد؟
باید فکر کنم... این چیزهای فروکش کرده آخر من را می کُشند...
صداهای گنگ و مبهم
مغزم را به آتش می کشند...
بدنم را تکه تکه می کنم...
چشمانم را از جا در می آورم .بهشان قول می دهم شب که شد روی پاهایم تکانشان دهم و لالایی بخوانم و بخوابانمشان...
زبانم را از جایش می کنم و قرار می گذارم صبح که شد ببرمش و رهایش کنم در بیابان ِ بی جنبنده تا هر چه می خواهد بگوید و فریاد بزند و تکان بخورد و آرام بگیرد...
دستانم... آخ دستانم...! از درد می خواهد از جایش بپرد و بزند و گلویم را بچسبد و فشار دهد... فشار دهد و نفسم بالا نیاید و هی فشار بدهد و هی خفه تر شوم و شوم و شوم و این زندگی باز هم نشود... !
تکه های جسدم را نمی خواهم... تکه ها هم من را نمی خواهند... این بوی تعفن دارد خفه ام می کند...لعنتی ها !
نوسان لحظه ها
طراوت چشمانم را خشکاند.
عریانی نگاهم نه از تپش عشق که از پرده دری زمان...!
بدان !
نه ! ندانی بهتر است..!همین یک لحظه می تواند تمام ارزش هایت را سنگ شور کند...
نه!
تو ندان!من پس می کشم !
عریانی اش را قیر اندود می کنم... تا دیگر نبیند٬ دیگر نبوید٬ دیگر نگوید...!
زمان...
لحظه...
نوسان...
ثانیه...
عریان...
بیدار...
لائوتسه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می دانم!
دخترک نگاه تند آن لعنتی ها را شنید...
هرچه که بود٬ هر جور که بود ٬هر قدر که لبانش بزرگ و دندانهایش پیش افتاده بود... نمی دانم!اما هر طور که بود زیبا تر از آن حوری نمایان بود...
من تنها...
دخترک تنها...
خدا هم تنها...
ـ لائو ! ای کاش خدا بودم!
ای کاش می توانستم موجودت کنم...
دلم از درد می ترکد...
موجودت که می کردم برایت حرف می زدم... شعر هم می خواندم... ساز هم می زدم...
لائو!
این ثانیه ها... تنها موجودیت تو را کم دارد... خدایی ِ مرا...
پ.ن: نویسنده ی این نامه ها هر چند که بپوسد٬هر چند که بخشکد اما باز هم آن خوی وحشی گری را می پروراند...!
لائو نوشت:
من ٬
دیوانه می شوم
تا بودم را تاب بیاورم... همین !
پ.ن۲:این نامه انتها ندارد !

سر به دیوار می کوبم و می رقصم و می خوانم و می گریم و می نالم و ...سرشارم!
سرشار از هرزگی روزگار...